1- نمی دانم سفر اربعین را محصول دعاهای سفر قبلی با وبلاگنویسان بدانم یا دعاهای پیوسته مادر یا ختم چهل روز زیارت عاشورا یا همه اینها، اما این را می دانم که تصوری که از این سفر داشتم بسیار بسیار متفاوت با چیزی بود که با چشم دیدم.

2- من اصلاً از ماجرای حرکت پیاده به سمت کربلا چیزی نمی دانستم. نه که هیچ چیز؛ بالاخره آن حرکت طایفه "طویرج" را چندین بار شنیده بودم و می دانستم حرکتی حماسی و تکان دهنده است و حتی یک بار از حاج آقا مجتبی تهرانی شنیده بودم که ایشان در یکی از این بارها، شهید آیت الله مدنی را هم در پیشاپیش آنها دیده بوده است.اما اینکه این حرکت اینقدر فراگیر شده باشد و تمام شهرها و طوایف عراقی و حتی کشورهای عربی و غیر عربی همسایه و غیر همسایه عراق را هم شامل بشود، نه .

3- پیش از حرکت، «جمیل» دوست روزنامه نگارم که متولد عراق است، پیش ما آمد و یک کنفرانس یکی دو ساعته درباره این حرکت عظیم پیاده از نجف تا کربلا و از شهرهای دیگر تا کربلا داد و البته گفت که او هم سه چهار سال اخیر را به همراه خانواده اش در این همایش بزرگ شرکت می کند. چیزهایی که جمیل گفت برایم کمی اغراق شده آمد و آن را گذاشتم به حساب عشق بی اندازه او به سید الشهدا "ع".

4- ویزای ما انفرادی بود و آن را هم با یک والذاریاتی تهیه کرده بودیم و با توجه به هشدارهای مکرر، بسیار می ترسیدیم که سر مرز اجازه ندهند با آن پا به خاک عراق بگذاریم. این بود که در هر مرتبه ای متوسل به مادر گرامی می شدیم که دعایی کند که گیر نکنیم و مادر هم انصافاً سنگ تمام گذاشت.

5- پدر داشت کمی اما و اگر می کرد و به انفجارهای روزهای قبل از سفر اشاره که خطر دارد و ... زود ماجرای دوست عزیزی را برایش گفتم و او ساکت شد: در گردان تخریب، دوست بسیار عزیز و مهربانی داشتم به نام «ساقی». روزی تماسی تلفنی به او شد و پس از صحبت با علی محمود وند فرمانده دسته و به اصرار او ، فوری به سمت تهران رفت. سه چهار روز بعد عملیات شد و پس از یکی دو روز از عملیات، خبر رسید که او درست در همان زمان عملیات، با یک خودرو در کرج تصادف کرده و درگذشته است!

به پدر گفتم اگر قرار بر رفتن باشد، در همین تهران هم مرگ ما را فرا می گیرد پس چه بهتر که زمان فرا رسیدنش در راه زیارت امام حسین "ع" باشم. پدر سکوت کرد.

6- در این سفر، سه نفر بودیم من از تهران، حسین نخلی عزیز از قم که در سفر قبلی هم از فیض حضورش بهره مند بودیم و دوستی با اخلاص از اهالی اهواز که فقط از طریق اینترنت با هم آشنا شده بودیم؛ بزرگواری «بینام» نام! قرار ما صبح زود سه شنبه بیستم دی ماه در مرز مهران بود که البته من به قم رفتم و با حاج حسین سواری گرفتیم برای مهران.

7- پیشتر سرپرست کیهان در ایلام، صحبتی با فرماندار مهران کرده بود و او هم به لطف، به شرط آنکه بیش از سه نفر نشویم و به خاطر صبغه فرهنگی سه نفرمان، قول داده بود که اجازه خروجمان را بدهد و همین طور هم شد. ولی الله حیاتی فرماندار مهران که آنروزها به دلیل خیل فراوان زائران خواب و قرار نداشت، صبح خیلی زود هم در دفتر کارش بود و بزرگواری کرد و تمام کارهای ما با سرعتی باور نکردنی حل شد و هر سه نفرمان رأس ساعت هشت و نیم صبح در خاک عراق بودیم. من داشتم از خوشحالی پرواز می کردم. همانجا به مادر زنگ زدم و از او تشکر کردم.

8- از همانجا سوار یک ون شدیم و یکراست رفتیم نجف اشرف. در راه خیل عظیم زائران پیاده ای که از پیش از نجف در حرکت بودند و مردمی که با آغوش باز و بهتر بگویم با درخواست و خواهش و التماس از آنان پذیرایی می کردند موجب تعجبمان شد . در بین راه ناهار را و چای را مهمان یکی دو تا از این «موکب»ها و هیئتها شدیم؛ ناهار قیمه خوردیم با برنج عالی!

9- بدی جاده و ترافیک بین راه باعث شد مسیر 110 کیلومتری مهران تا نجف اشرف را هفت ساعته برویم. ابتدای شارع الرسول پیاده شدیم. هتلی که در نظر گرفته بودیم سر کوچه محل زندگی آیت الله سیستانی بود اما جا نداشت. با مهربانی قبول کرد وسایلمان آنجا باشد و ما رفتیم برای زیارت مولا.

10- «السلام علیک یا ابالحسن روحی لک الفداء». همین تابلوی سبز رنگ و گنبد طلایی رنگی که بر فرازش خودنمایی می کند کافی است که تو تمام دردها و آلامت را پایان یافته تلقی کنی. خودمان را به دامان پدر می اندازیم ...

11- حسین نخلی طبق روال سنواتی! پس از زیارت می رود سر وقت دوستانی که در حرم مطهر مولا دارد و به دعوت آنها به دفتر فرهنگی حرم علوی می رویم. حسین چند فید برای فرند فید می زند و تا جوابها را بخواند، سه بسته غذای حضرتی هم می رسد. در چندمتری گنبد مولا و در همان بالا، سر سفره کرمش می نشینیم.

12- باز هم شب چهارشنبه و باز هم مسجد سهله؛ مسجد سهله ای که به واسطه آنچه در سفرنامه قبلی نوشتم ، آنموقع نتوانستم اعمالش را انجام بدهم. حیدر - دوست حاج حسین- با ماشین شخصی اش می آید و ما را می برد. خنکای دلنشین امشب مرا به یاد گرمای عرقریزان بار پیش می اندازد و هروله هایی که در این صحن و سرا داشتم !

13- طبق برنامه ریزی قبلی باید فردا صبح حرکت پیاده خودمان را به سمت کربلا آغاز کنیم اما دلمان نمی آید که چند ساعت بیشتر در حرم مولا نمانده باشیم. اما اگر بمانیم نمی توانیم خودمان را به شب جمعه و شب زیارتی ابا عبدالله "ع" برسانیم. هر چه بحث و استدلال می آوریم هیچ کدام نمی توانیم همدیگر را راضی کنیم و می مانیم چه کنیم. سر آخر به پیشنهاد من قرار می شود سه گزینه را در کاغذهای همشکل لای قرآن بگذاریم و قرعه بکشیم. آقای بینام انتخاب می کند: حرکت از نجف صبح پنجشنبه . با این حال بینام می گوید من اصراری ندارم ها ! می گوییم همان که نص صریح قرآن بود!

14- صبح زود حیدر - دوست حاج حسین - با ماشینش می آید و ما را می برد به زیارت مسجد کوفه. مسجد کوفه خلوت است و سرد. آن بار از شدت گرما نمی توانستیم پاهایمان را روی سنگهای کف صحن بگذاریم و این بار از سرما. با فراغت بال اعمال هر کدام از مقام ها را انجام می دهیم و بعد می رویم به زیارت محراب ضربت خوردن مولا . نمازی و زیارتی و سپس زیارت مسلم بن عقیل و در کنارش مختار ثقفی. با این تفاوت که پایان یافتن سریال مختار باعث شده دوباره شلوغی سابق به اطراف ضریح مسلم و خلوتی به اطراف ضریح مختار برگردد. البته یکی از هموطنانمان هم به آقای بینام گفته بوده : کاش عکس خود مختار را هم اینجا نصب می کردند و منظورش فریبرز عرب نیا بوده است! بعد هم خدمت جناب هانی بن عروه می رسیم و عرض ادبی.

15- مسئول کفشداری و تحویل امانات مسجد کوفه ، حاج حسین را می شناسد و پس دادن تلفنهایمان را منوط می کند به حضور در داخل کفشداری و صرف صبحانه. صبحانه مفصلی برایمان می آورند و بعد هم عکس دسته جمعی و التماس دعا برای حرم امام رضا "ع".

16- حیدر از آنجا ما را می برد به زیارت حرم شهید زید بن علی بن الحسین "ع" در اطراف کوفه. حرم زید شهید از اماکنی است که معمولاً زائران ایرانی را به دلیل فراوانی زیارتگاهها و فرصت کم ، به آنجا نمی آورند و من هم برای اولین بار بود که به زیارت ایشان می آمدم. به همین دلیل حرم بسیار خلوتی دارد و تا چشم دربان و نظافتچی و خادم آنجا به ما می افتد به نحو خاصی از ما استقبال می کنند. در هنگام خواندن زیارتنامه و نیز پس از آن با دیدن بنر بزرگی که در آن زندگی زید شهید را بر آن نوشته بودند، متوجه شأن عظیم ایشان شدم و افسوس خوردم که تاکنون بجز اسم، چیز دیگری از زید نشنیده بودم. با خوشحالی به سراغ دو همسفر دیگرم می آیم تا در این باره به آنها نکاتی را بگویم که می بینم آنها هم در همین باره صحبت می کنند. حیف که تلفنهایمان را گرفته اند و گرنه عکسی از این بنر می گرفتم تا نکاتش را ثبت کنم. حیدر به دادمان می رسد و از نفوذش استفاده می کند و دوربین خودش را می آورد و از بنر و از ضریح و از ما عکس فراوان می گیرد تا بعد آنها را روی سی دی بریزد و به ما بدهد.

17- عصر بعد از خواب و استراحت کوتاهی، دوباره حیدر زحمت می کشد و ما را به زیارت قبرستان مهم و استثنایی وادی السلام می برد و بار دیگر قبور انبیای بزرگ الهی هود و صالح و نیز بزرگمرد عرفان معاصر آسید علی آقای قاضی می برد که این بار حسابی سرش شلوغ است و هفت هشت تا سجاده آماده گذاشته اند برای کسانی که می خواهند نمازی هدیه روح این مرد خدا کنند.

18- نماز مغرب و عشا را در حرم پدر می خوانیم و بعد از آن فرصت کافی داریم تا زیارتی درست و حسابی داشته باشیم. این است که علاوه بر خودمان پدر و مادرها و همسر و فرزندان و خواهرها و برادرها و عمه ها و خاله ها و دایی ها و عموها و همسایه ها و همکاران و برادران و خواهران ایمانی و خلاصه همه کسانی که در زیارت شریف « عالیة المضامین» از آنها یاد شده تا فراموششان نکنیم را دعا می کنیم و بعد تازه فهرستی را که از کامنت گذاران در وبلاگهایمان و نیز در گوگل پلاس و فرندفید و فیس بوک تهیه کرده ایم در می آوریم و آنها را هم با اسم یاد می کنیم و برایشان نماز می خوانیم و سرخوش به سمت هتل صفا قدم می زنیم.

19- شام را در هتل هستیم که ناگهان کسی مرا به نام صدا می کند و بعد که می پرسم شما را کجا دیده ام معلوم می شود از دوستان جامعه اسلامی مهندسین فارس است که یک بار با مهندس مرتضی نبوی خدمتشان بودیم و ماجرای یک قلیان کشی ما را در آنجا یادآور می شود که تا ساعتها موجب خنده و سرور و البته سوژه آزار و اذیت همراهانمان می شود!

20- پیش از خواب، وسایل لازم برای سفر پیاده را جدا می کنیم و آنها را در کوله پشتی می گذاریم . بقیه وسایل را هم برای تحویل دادن به هتل کنار می گذاریم و خوشحالیم که به نص صریح قرآن! عمل کردیم و 24 ساعت بیشتر در نجف اشرف ماندیم تا یک روز بسیار به یاد ماندنی و خاطره انگیز دیگر در زندگیمان ثبت شود. فردا صبح زود بعد از نماز باید حرکت کنیم به سمت کربلا و خوبی هتل ما هم این است که در آخرین بخش منطقه نجف به سمت کوفه و در حقیقت در ابتدای مسیر کربلاست...

جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

درست شش ماه پیش بود که سفری خاطره انگیز را به همراه دهها تن از وبلاگ نویسان خوب کشورمان به عتبات عالیات داشتیم. در آن سفر، به توصیه اهل دلی، درست در همین جایی که در تصویر می بینید، یعنی زیر قبۀ حرم امام حسین «ع»، از آقا خواستم زیارت مکررشان را نصیبم کنند.

 

 

حالا توفیق یار شده است که به همراه دو تن از فعالان مجازی که با یکی از آنها در همان سفر هم با هم همراه بودیم،  بار دیگر به پابوس مولای سر از تن جدایمان برویم و دعاگوی همه دوستان و مشتاقان حضرتش باشیم.

البته هنوز معلوم نیست که اجازه رد شدن از این مرز را به ما بدهند ، اما لطف و کرم خدایی که تا این لحظه همه موانع رفتن ما را برطرف کرده ، ما را به حضور در مراسم اربعین حسینی در کربلای معلا بسیار امیدوار کرده است.

برایمان دعا کنید تا نایب الزیاره های خوبی برای نایب امام زمان - رهبر عزیزمان - و همه دوستان و دلدادگان سید الشهدا «ع» بخصوص شما خوانندگان و مخاطبان بزرگوار «آب و آتش» باشیم.

 

پ . ن یک : می دانم که هنوز سفرنامه قبلی ام را با عنوان « گزارش به خاک آتش » تمام نکرده ام .  اگر از این سفر برگشتم، ان شاء الله دنباله آن سفرنامه را که تصادفاً در آستانه ورود به حرم ابا عبدالله «ع» متوقف مانده است ادامه خواهم داد.

 

پ . ن آخر: قاعدتاً در آستانه این سفر، این برادر خود را بابت قصورهایش و احتمالاً و خدای نکرده لحن و ادبیات نامناسبی که شاید داشته است  و کسی از شما را رنجانده باشد ، می بخشید دیگر؟!

 

پس فعلاً تا مدتی خدا حافــــــــظ همگی ...

شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

جناب آقای خامنه ای!

راستش من آنقدرها ساده لوح نیستم که فکر کنم ماجراهای سال 88 و آنها که پشت سر آن و عوامل پیدا و پنهان و صحنه گردان و آتش بیار معرکه بودند، فقط با شخصی به نام «محمود احمدی نژاد» و رأی تاریخی و بالایی که به نام او ثبت شد مشکل داشته اند. من هنوز زحمات و تلاشهای آقای هاشمی رفسنجانی را برای جا انداختن شورای رهبری و فقاهت بجای انحصار رهبری در شما و رفت و آمدهای مکرر ایشان را به قم فراموش نکرده ام و یادم هست که این اقدامات بی دریغ، مربوط می شود به ده - پانزده ماه قبل از انتخابات و نامزدی احمدی نژاد و نوشتن آن آخرین نامه بدون سلام که انصافاً خیلی تلاش کرده بود جنابعالی را تهدید کند و بترساند ،هر چند کوچکترین موفقیتی دراین زمینه به دست نیاورد.

حتی یادم هست که مهندس بهزاد نبوی عضو مرکزیت سازمان مجاهدین در همین باره گفته بود: ما باید از شورای فقاهت آقای هاشمی دفاع و رهبری را منزوی کنیم و باید از لجبازی هاشمی با احمدی نژاد بهره لازم را ببریم. ایشان چندی پیش از آن هم مشکلش را با ولایت فقیه با صراحت اعلام کرده و گفته بود: « احمدی نژاد که عددی نیست؛ آنکس و آن جایی و آن مرکزی را باید تحت فشار بگذاریم که اصلی ترین نقش را دارد. بالاخره ما باید ببینیم با رهبری چه کار کنیم. اگر آقای خاتمی رفت ثبت نام کند ، باید بگوید که من ولایت فقیه را تنها در چارچوب قانون اساسی قبول دارم و این یعنی محدود کردن رهبری».

 

آقای آغاجری عضو دیگر همین سازمان هم در جایی گفته بود: ما در دولت خاتمی، یکی از پایه های ولایت فقیه را منهدم کردیم و با پیروزی موسوی در انتخابات همه پایه های ولایت فقیه را فرو خواهیم ریخت.

 

جناب آقای خامنه ای!

اجازه بدهید برای اینکه بتوانم بهتر نتیجه گیری کنم، دو عبارت هم از اظهارات آقای ابطحی - مسئول دفتر آقای خاتمی - نقل کنم که در اولی گفته است: کروبی و موسوی البته در چند نقطه، وحدت نظر هم داشتند. یکی از آنها اینکه در صورت رأی آوردن ، ولایت فقیه را مهار کنند. آقای خاتمی گفته بود: ما «هدف بزرگتر» ی داریم. مهم این است که در انتخابات باید پیروز شویم و لذا نباید اصل پروژه پیروزی در انتخابات که تنها راه مهار کردن رهبری است، آسیب ببیند.

وی در جای دیگر اذعان می کند: درمشارکت، رضا خاتمی معمولاَ صریحتر از دیگران در مورد رهبری حرف می زند. اصل دیدگاه رضا خاتمی در مورد رهبری این است که باید تا جایی که ممکن است در برابر نظرات ایشان مقاومت کرد تا ایشان درموضوعهای مختلف « عقب نشینی » کند . متأسفم که باید اعتراف کنم که آقای خاتمی به اعتقاد من کمترین ارادت و علاقه را به رهبری به عنوان رهبری نظام دارد. بارها در جلسات خصوصی به ما می گفت اگر انتخاب شویم ، دیگر رهبری آن رهبری قبلی نخواهد بود.

 

رهبر عزیز انقلاب!

ببخشید که مقدمه نوشته ام طولانی شد. حالا وقتی است که به شما سلام کنم . سلام گرم من و ملتی که هیچ شبانه روزش را بدون یاد شما و دعا به جان شما سر نمی کند بر شما و پایداری جانانه شما در حفظ و حراست از آرا و آرمانهای آنان باد.

 

آقا جان !

در جایی در پاسخ به سؤال دانشجویی فرموده بودید که رعایت مصلحت هم نوعی حقیقت است ، اما شما به همین مقدار هم راضی نشدید تا در برابر خواست دشمنان بیرونی و داخلی در هجوم سازمان یافته و برنامه ریزی شده  به آرا و مهمتر از آن به آرمانهای مردم، «عقب نشینی» کنید و «منزوی» شوید تا در زمین آنها بازی کرده باشید . مرحبا به شما و مرحبا به ملتی که چنین رهبری دارند.

تمام این نوشته برای این است که به خودمان و به شما یاد آور شوم که در حقیقت ، نه دی تشکر خودجوش مردم از امام و رهبرشان به خاطر همین مدیریت عالی و همین پایداری بود . مردمی که دیده بودند آنها را که روزهای اول شعار « رأی ما یک کلام - نخست وزیر امام » سر می دادند اما چیزی نگذشت که پرده های نفاقشان را دریدند و همانها عکس امام خمینی را در خیابانها آتش زدند و پاره کردند. مردم ما دیدند که دیگر به قول آقایان خاتمی و بهزاد نبوی و موسوی خوئینی ها و ... صحبت رضایت ظاهری و حداقلی به ولایت فقیه ِ مطرح در قانون اساسی نیست و آشوبگران ، صادقانه فریاد می زنند : « مرگ بر اصل ولایت فقیه » .

 

این بار دیگر نه فرعیاتی چون محمود احمدی نژاد مطرح است نه میر حسین موسوی و مهدی کروبی و اکبر هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی و موسوی خوئینی ها ؛ ما دیدیم که اینها « اصل » را نشانه گرفته اند و درست هم هدفگیری کرده اند ، اما چه کنند که نشانه روی شان مشکل اساسی دارد و اصولاً اینها وقتی چشم ندارند رهبر و ولایت را ببینند، چگونه می خواهند به سوی او نشانه روی و شلیک کنند؟!

 

رهبر عزیز !

متأسفم که باید بگویم مدیریت ِ هم مردانه و هم جوانمردانه شما را در فتنه 88 ،هیچ رجل سیاسی ندید و اگر دید ، قدر نشناخت و اگر شناخت ، پای آن نایستاد و مصلحت اندیشانه و محافظه کارانه سکوت کرد و دو پهلو حرف زد و ...اما خوشحالم که باید بگویم، این مردم ، مردمی که در نه دی تنها عکسهای شما و امام فقیدشان را در دست داشتند ، مردمی که مثل روز برایشان روشن بود که دشمنان و صحنه گردانان حوادث، فقط و فقط با «سید علی خامنه‌ای» و «اصل ولایت فقیه» مشکل دارند و بس و نه با هیچ کس دیگری، قدر « مدیریت تاریخی » شما را در بزرگترین فتنه و خطرسازترین ماجرای پس از پیروزی انقلاب اسلامی دیدند و قدر دانستند و به پایش ایستادند و سکوت نکردند و آن را با صدای بلند - بسیار بلند - در خیابان انقلاب اسلامی فریاد کردند و « روز قدر » ی آفریدند که برتر از 400 ماه انقلاب و والاتر و ارزشمند تر از همه حماسه های این سی و چند سال  بود .

 

رهبر مهربان !

برای ما عجیب است که با وجود قاطعیت و پایمردی شما در این مدیریت نفسگیر، پس از پایان فتنه ، نهایت ترحم و ارفاق و گذشت را، هم به کارگزاران فتنه اعم از تهدیدکنندگان به آشوب و آتش قبل از آن تا هیزم آورندگان و حمّالة الحطب‌ها و  آتش بیاران و شعله اندازان و ... روا داشتید ؛ هر چند آتش جهنم آنان تیزتر شده باشد.

و امروز دیگر برای ما عجیب نیست که برخی از کوچکترین و ناچیزترین ‌کسانی که عفو و مهربانی و گذشت تو شامل حالشان شده است ؛ همانها که از پای «خودکشی غذایی» نجاتشان داده ای، حالا به «خودکشی قضایی» فکر می کنند و با نامه نگاریهای زنجیره ای ، خودشان را به آب و آتش می زنند تا حالا که مردم کوچکترین وقعی به مکتوبات آنها نداده اند ، به قول قدیمی ها « عسس بیا منو بگیر »ی راه بیندازند و مرتب به آتش نامه هایشان بیفزایند تا شاید فرجی شود و دستگیر شوند تا باز هم خود را در بوق کنند و مطرح شوند و سازمانهای حقوق بشری خارجی کف بزنند و دست مریزاد و جایزه برایشان بفرستند و ...

کاش خواهش این سرباز کوچکتان را می پذیرفتید و به مسئولان و عزیزان قضایی دستور می دادید به همین شیوه خردمندانه اخیرشان ادامه بدهند و محلی و اعتنایی به این رفتارها و تقلاهای این بینوایان نکنند و اجازه دهند که اینها فیلمشان را بازی کنند و زندگیشان را بچرخانند.

در پایان یک چیز خیلی مهم دیگری هم برایمان عجیب است که شگفتی آن از همه آنچه برایتان نوشته ام بیشتر است و آن سکوت برخی از کسانی است که ... نه ، نمی خواهم و نمی خواهیم ذره ای به دل رهبر عزیزمان ، درد غم و گرد غم بنشیند. ما نیز مانند شما سکوت می کنیم . ما در این زمینه هم به « مدیریت عالی » شما ایمان راسخ داریم و تنها ، زمانی فریاد می زنیم که اشاره ای از جانب شما - ولو تلویحی - شده باشد ؛ نه قبل از آن و نه بعد از آن.

برای ما دعا کن و از خدا بخواه که وعده های داده شده اش را زودتر عملی کند که دلهای مشتاق و منتظر ما دیگر قرار ماندن ندارد . خدایا ! دیگر منتظر چه هستی ؟

والسلام علیک و علی عباد الله الصالحین

 

پ . ن : این نامه در وهله اول در پاسخ به دعوت آقای محمد نوری زاد برای نامه نگاری به رهبر انقلاب و در وهله دوم در پاسخ به دعوت خودم در موج وبلاگی همراهان نه دی نوشته شد!

 

* همین مطلب در سایتهای تعامل نیوز، جام نیوز، عمارنامه، رجانیوز ، تریبون مستضعفین ، بولتن نیوز ، فاش نیوز ،

 

بازتاب: برادر عزیزم امید حسینی به موضوع این نوشته ، این چنین پرداخته است.

پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()